تبليغاتX
صداي پاي سهراب

صداي پاي سهراب
ادبي
 

زندگی با همه وسعت خویش غم خوردن نیست.

 

حاصل تن به قضا دادن و پژمردن نیست.

 

زندگی جنبش و جاری شدن است.

 

از تماشا که آغاز حیات تا به آنجا که خدا می داند.

 

 

[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 20:19 ] [ maryam ]
تقدیم به اونیکه خالصانه و صادقانه دوستش میداشتم....

 

 

یاد سهراب بخیر، آن سپهری که تا لحظه خاموشی

 

گفت : تو مرا یاد کنی یا نکنی من یادت هستم..

 

آرزویم همه سرسبزی توست.

[ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 17:46 ] [ maryam ]
 

پشت کاجستان

 

برف، یک دسته کلاغ.

 

 

جاده یعنی غربت.

 

باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.

 

شاخ پیچک، ورسیدن، وحیاط.

 

 

من،و دلتنگ، واین شیشه ی خیس.

 

می تویسم، ودیوار، و چندین گنجشک.

 

 

یک نفر دلتنگ است.

 

یک نفر می بافد.

 

یک نفر می شمرد.

 

یک نفر می خواند.

 

 

زندگی یعنی : یک سار پرید.

 

از چه دلتنگ شدی؟

 

دل خوشی ها کم نیست : مثلاً این خورشید،

 

کودک پس فردا،

 

کفتر آن هفته.

 

 

یک نفر دیشب مرد

 

وهنوز، نان گندم خوب است.

 

وهنوز، آب می ریزد پایین، اسب ها می نوشند.

 

 

قطره ها در جریان،

 

برف بر دوش سکوت

 

و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

 

[ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 17:26 ] [ maryam ]
 

سلام به اهالی دل

 

به دوستداران سهراب

 

یه مدتی نبودم ولی دوباره برگشتم.........

 

راستی به اون یکی وبم سری بزنید

 

 

http://mojezehasti.blogfa.com      

[ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ] [ 14:57 ] [ maryam ]

 

نه تو می مانی نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی

                                                                              

به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

 

غصه هم خواهد رفت آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

 

لحظه ها عریانند

 

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

 

تو به آیینه نه آیینه به تو خیره شده ست

 

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

 

و اگر بغض کنی آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد!

 

گنجه دیروزت پر شد از حسرت و افسوس و چه حیف...

 

بسته های فردا همه ای کاش ای کاش

 

ظرف این لحظه ولیکن خالیست!

 

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

 

غم که از راه رسید در این خانه بر او باز مکن

 

تا خدا یک رگ گردن باقیست

 

تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده..

[ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 ] [ 14:51 ] [ maryam ]


امشب از آسمان دیده ی تو



روی شعرم ستاره می بارد



در زمستان دشت کاغذها



پنجه هایم جرقه می کارد



شعر دیوانه تب آلودم



شرمگین از شیار خواهش ها



پیکرش را دوباره می سوزد



عتش جاودان آتش ها



آری آغاز دوست داشتن است



گر چه پایان راه ناپیداست



من به پایان دگر نیندیشم



که همین دوست داشتن زیباست



                                                                                      برو ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه شانزدهم اسفند 1388 ] [ 16:58 ] [ maryam ]

تابش نور در جنگل





 من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.


من ندیدم بیدی،سایه اش را بفروشد به زمین.


رایگان می بخشد،نارون شاخه ی خود را به کلاغ.


هر کجا برگی هست،شور من می شکفد.


بوته ی خشخاشی،شست و شو داده مرا در سیلان بودن.

[ چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 ] [ 18:49 ] [ maryam ]

زندگی رسم خوشایندی است.



زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،



پرشی دارد اندازه ی عشق



زندگی چیزی نیست،که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.



زندگی جذبه ی دستی است که می چیند.



زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.



زندگی بعد درخت است به چشم حشره.



زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است.



زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.



زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.



زدگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.



خبر رفتن موشک به فضا،



لمس تنهایی" ماه "



فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.....


[ چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 ] [ 18:21 ] [ maryam ]

و نترسیم از مرگ



مرگ پایان کبوتر نیست.




مرگ وارونه ی یک زنجره نیست.



مرگ در ذهن اقاقی جاری است.



مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.



مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.



مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان.



مرگ در حنجر ه ی سرخ - گلو می خواند.



مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.



مرگ گاهی ریحان می چیند.



مرگ گاهی ودکا می نوشد.



گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.



و همه می دانیم



ریه های لذت، پر اکسیژن مرگ است...


[ چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 ] [ 18:1 ] [ maryam ]

ساده باشیم.



ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت.




زندگی چیزی نیستن لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
[ چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 ] [ 17:53 ] [ maryam ]

و چه قشنگ سهراب میگه :



بهترین چیز رسیدن به نگاهی است


که از حادثه عشق تر است


              و


من به آغاز زمین نزدیکم


نبض گلها را می گیرم


آشنا هستم با


سرنوشت تر آب


عادت سبز درخت


وسیع باش و تنها و سخت و سر به زیر ...


راز گل شکفتن


راز آسمان باریدن


راز خورشید مهر

[ پنجشنبه ششم اسفند 1388 ] [ 17:17 ] [ maryam ]

لذت شبهای ما را روزگار از ما گرفت



ای خوش آن روز که ما هم روزگاری داشتیم



برگ برگ جان من می لرزد از طوفان مرگ



ترسم آن روزی ز در آیی که دیگر نیستم

[ یکشنبه یازدهم بهمن 1388 ] [ 13:20 ] [ maryam ]



دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند،


رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد


و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند


سکوت سرشار از سخنان ناگفته است


از حرکات ناکرده،اعتراف به عشق های نهان


و شگفتی های بر زبان نیامده.


در این سکوت حقیقت ما نهفته است


حقیقت تو و من


برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها را در


 ظلماتمان ببینند.


گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشییمان بشنود.


برای تو و خویش،روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد.


و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد


و بگذارد از آن چیزهای که در بندمان کشیده است سخن بگوییم.


گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند خود عاری از آن است.


زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد


از بختیاری ماست شاید که آنچه می خواهیم یا به دست نمی آید از


دست می گریزد...



(مارگوت بیگل)

[ یکشنبه یازدهم بهمن 1388 ] [ 12:56 ] [ maryam ]





صد هزاران مار و کوه حیران اوست...


او چرا حیران شده است و مار دوست...


آدمی کوه است چون مفتون شود...


کوه اندر مار حیران چون شود...


باده در جوشش،گدای جوش ماست...


چرخ در گردش اسیر هوش ماست...


باده از ما مست شد،نی ما از او


قالب از ما عکس شد،نی ما از او...


خویشتن نشناخت مسکین آدمی...


از فزونی آمد و شد در کمین...


خویشتن را آدمی ارزان فروخت...


بود اطلس خویش را بر دلق دوخت...



منظر نظراتتون هستم(تعبیرتون از این نوشته رو برام بگید)



[ یکشنبه یازدهم بهمن 1388 ] [ 11:25 ] [ maryam ]





خسته و شاکی و کسل شده ام

 

مدتی هست این مدل شده ام



این هوا هم گرفته حالم را


یادم آورده سن و سالم را


دست من نیست خل شدم انگار


می زنم زل به ساعت دیوار


گاه گاهی ترانه می گویم


شعر بس عاشقانه می گویم


خسته از راه های دور و شلوغ


می روم سمت شعرهای فروغ


من به نیما ارادتی دارم


با مشیری چه خلوتی دارم


گاه گاهی که می شوم بی خواب


می شوم من مزاحم سهراب

[ پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 ] [ 17:19 ] [ maryam ]




کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را


کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم


و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند


و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم


درون کلبه ی خاموش خویش اما


کسی حال من غمگین نمی پرسد


و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم


درون سینه ی پر جوش خویش اما


کسی حال من تنها نمی پرسد


ومن چون تک درخت زرد پاییزم


که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او


دیگر هیچ چیز از من نمی ماند



                                                         تقدیم به همه سوته دلان

[ شنبه نهم آبان 1388 ] [ 21:35 ] [ maryam ]


[ شنبه نهم آبان 1388 ] [ 21:20 ] [ maryam ]
 


 

 

 

من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد


نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد


من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستی ام


مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

 

 

              پس چرا عاشق نباشم، پس چرا عاشق نباشم

 


من که می دانم به دنیا اعتباری نیست،نیست


بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست،نیست


من که می دانم اجل نا خوانده بیدادگر


سرزده می آید و راه فراری نیست،نیست

 


              پس چرا عاشق نباشم، پس چرا عاشق نباشم

 


                                                                          پس چرا ؟؟؟


[ پنجشنبه هفتم آبان 1388 ] [ 17:42 ] [ maryam ]
و خداوند


روز اول آفتاب را آفرید


روز دوم دریا


روز سوم صدا را


روز چهارم رنگ ها را


روز پنجم حیوانات


روز ششم انسان را


روز هفتم خداوند با خود اندیشید            دگر چه چیزی را نیافریده ام



پس تو را برای من آفرید






تو را دوست می دارم


تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم


تو را به جای تمامی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم


برای خاطر عطر نان گرم،برای خاطر برفی که آب نمی شود


برای خاطر نخستین گل ها


و برای جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان


تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم


تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارند دوست می دارم.

[ چهارشنبه ششم آبان 1388 ] [ 18:29 ] [ maryam ]
یک ساعت تمام، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم،برویش

 

نگاه کردم:

 

فریاد کشید که: آخر خفه شدم! چرا حرف نمی زنی

 

گفتم نشنیدی؟!... برو!

 

 

 

 

میان همه ی جویها، که همراه همه ی رودها، بدریا سرازیر میشدند،جوی

 

کوچکی هم بود که هیچ میل سرازیر شدن به دریا را نداشت!...

 

وقتی سایر جویها پرسیدند چرا؟گفت: من هر چند در مقابل عظمت دریا

 

بس ناچیز و خوارم!... اما من...

 

"گمنامی گم نشده"را بیشتر از "شهرت گم شده"دوست دارم...

 

 

 

 

 

من اشک سکوت مرده در فریادم

 

دادی سر و پا شکسته،در بیدادم

 

اینها همه هیچ... ای خدای شب عشق

 

نام شب عشق را که برده از یادم

 

                                                                      ( کارو ) 

 

[ سه شنبه پنجم آبان 1388 ] [ 18:48 ] [ maryam ]
عشق چیست،کیست،برای چه است


شاید برای قلب دربه در من است،شاید اکسیر جوانیست، شاید ماده ی


اولیه آفرینش است.


اگر عشق نبود چه می شد؟


آیا دیگر نیروی جاذبه ای وجود نداشت،آیا دیگر زندگی معنا نداشت.


اگر عشق نبود


شاید من و تو هم نبودیم،شاید دیگر حتی نانواها هم نان نمی پختند،پرنده


ها آواز نمی خواندند،خورشید غروب نمی کرد،آسمان نمی گریست


مادر دیگر برای فرزندش لالایی نمی خواند،زندگی از جریان می افتاد


دیگر هیچ نبود.


این عشق چیست،شایدم کیست


عشق است که می گوید من بنویسم،عشق است که مرا به راز و نیاز وا


می دارد،عشق است که می گوید دوست بدار تا دوستت بدارند.


من نمی توانم عشق را بفهمم و یا درک کنم ولی بارها به من گفته اند


همه ی اینها عشق است.همین خودکار را در دست گرفتن و نوشتن و


همین، همین گفتن ها.

[ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ] [ 17:37 ] [ maryam ]
به اطلسيهاي باغچه ي قلبم گفتم كه جز عطر گل انگيز محبت نپرورانيد


و به پيچكهاي سبز وجودم گفتم كه جز از ساقه ي انسانيت بالاتر نرويد


و به دستانم گفتم كه جز نقش پرستو هاي مهاجر


نقش ديگري روي قالي نبافند .



نمي دونم چرا امروز اينقدر دلم گرفته، دلم هواي پرواز داره،شايد امروز دل


خيليا گرفته باشه. . .




روشن تر از پرتو رويت نظري نيست كه نيست


منت خاك درت بر بصري نيست كه نيست


ناظر روي تو صاحب نظرانند ولي


سرّ گيسوي تو در، هيچ سري نيست كه نيست




بحري است بحر عشق كه هيچش كناره نيست


آنجا بحر آنكه جان بسپارند چاره نيست


آن دم دل بعشق دهي خويش دمي بود


در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست



اين چندتا بيت قشنگ از حافظ رو تقديم مي كنم به خوانندگان گلي كه،به


قول خودشون مي ميرنند براي حافظ

[ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ] [ 11:24 ] [ maryam ]

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:


در بهاري روشن از امواج نور


در زمستاني غبار آلود و دور


يا خزاني خالي از فرياد و شور



مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:


روزي از اين تلخ و شيرين روزها


روز پوچي همچو روزان دگر


سايه اي ز امروزها، ديروزها



ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ] [ 10:19 ] [ maryam ]

من اين شعر سهراب رو تقديم مي كنم به دوستي كه


خيلي برام عزيزه



به تماشا سوگند


و به آغاز كلام


و به پرواز كبوتر از ذهن


واژه اي در قفس است.


 

تا آخر بخون


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ] [ 17:4 ] [ maryam ]
پاريس،6بهمن 36

بهجت بد آمدي، چند روزي در اين پاريس خاكستري جرقه زدي ، رفتي ...

من در اين فرنگ دور از دل جا مانده ام . اين طرز زندگي مرا از جا در مي برد. شكي نيست كه مي روم. به زودي رخت بر مي بندم ، من شرقي در همان شرق آشيانه ام را جست و جو مي كنم . در شرق خاموش ، بي شكل و سنجش ناپذير. يادم هست با هم در اين زمينه گفتگو كرده ايم. حرف هاي تو خوب به يادم مانده. مثل اين كه ميان ما توافق پيدا شده بود. اماتو بي اختيار و خواهي نخواهي همراه اين رودخانه مي روي. ولي من حس مي كنم . ايستاده ام و انگار كه رودخانه اي نيست . نه، اين وضع مرا به خودم نزديكتر مي كند. اين بار كه بدان سرزمين باز گردم ، خودم خواهم ماند و خلوت خودم ، هر چه فكر مي كنم ريشه ي اين احساس من از جاي ديگر آب مي خورد . "شهر فرنگ" به درد چشم هاي مي خورد كه زود در شگفت مي شوند. زود دل مي بازند. ولي من ديري است كه از اين مراحل گذشته ام . آيا تو هم مثل اين دوست بالا پرست من خيال مي كني به روياي سفر كرده اي؟ نه ، تو به او هيچ گونه شباهتي نداري . ديد او ، پندلر او با تو بيگانه است.

گفتم ، من به همان آب و خاك بر مي گردم. اما روشن نيست كي رهسپار خواهم شد. براي من هيچ چيز روشن نيست. مثلا صداي تو ، رفتار تو همان اندازه تاريك است كه معماي زيست.

چه زود باور مي كنيم شناخته ايم . چه با اطمينان حرف مي زنيم. مي بيني سخن پردازي ميكنم يادم رفت كه دارم نامه مي نويسم. خيال كردم با خودم حرف مي زنم. در حقيقت ما هميشه با خودمان حرف مي زنيم. اما نه ، من با تو حرف مي زنم ، تو هم به من جواب خواهي داد .

[ یکشنبه پنجم مهر 1388 ] [ 12:42 ] [ maryam ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من اين وبلاگ رو تقديم مي كنم به دوستداران شعر نو ،دوستداران سهراب، فروغ، احمد شاملو و ... البته مخلص بقيه ي خوانندگان گلمون هم هستيم maryam_sh102@ yahoo.com