دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند،
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده،اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده.
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها را در
ظلماتمان ببینند.
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشییمان بشنود.
برای تو و خویش،روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد.
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزهای که در بندمان کشیده است سخن بگوییم.
گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند خود عاری از آن است.
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
از بختیاری ماست شاید که آنچه می خواهیم یا به دست نمی آید از
دست می گریزد...
(مارگوت بیگل)